تبليغاتX
وبلاگی برای من

وبلاگی برای من

رستوران

پسري بودم كه اسم نداشت با دختري آشنا شدم كه اونم اسم نداشت به شهري رفتيم كه آدم نداشت به رستوراني رفتيم كه غذا نداشت با قاشق چنگالي غذا خورديم كه دسته نداشت اون غذا اصلا مزه نداشت...

ولي سر كار گذاشتن شما خيلي مزه داشت!

کم کم باید با رستوران های شهر تهران آشنا بشم. دیگه دیگه! نمونش هم تصویر بالا می باشد.

« سفره خانه سنتی ملک که بسیار هم زیباست »

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:22  توسط امیر الماسی  | 

کارگزاری مفید

در دومین نمایشگاه تخصصی بورس،بانک و خصوصی سازی

کارگزاری مفید، کارگزار برتر حاضر در نمایشگاه

مراسم اختتامیه دومین نمایشگاه بورس، بانک و خصوصی سازی حضور دکتر صالح آبادی، دکتر قالیباف، مدیران سازمان بورس و شرکت بورس و شرکتهای حاضر در نمایشگاه برگزار گردید.

در این مراسم، شرکت کارگزاری مفید به عنوان کارگزار برتر حاضر در دومین نمایشگاه بورس، بانک و خصوصی سازی معرفی گردید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:11  توسط امیر الماسی  | 

پناه گاه

السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا اباالحسن

یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

امام رضا علیه السلام می فرمایند :
هر امام و رهبرى، عهد و میثاقى بر پیروان و دوستدارانش داردو همانا یکى از اعمالى که نمایانگر وفادارى و اداى میثاق است، زیارت آرامگاه آنان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:25  توسط امیر الماسی  | 

تقدیم به یار

لبت صریح ترین آیه­ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قله­های مه آلود، محو و رویائی ست

چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست

در آستانه­ی دریای دیدگان تو شرم
شکوهمند­تر از مرغکان دریائی ست

شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک­تر از عطرهای صحرائی ست

مجال بوسه به لب­های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:53  توسط امیر الماسی  | 

انشتین و نیوتون

 

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.

تصمیم گرفتند تا بازی کنند.

متأسفانه انشتین اولین نفری بودکه بایدچشم می گذاشت!

اوباید تا 100می شمرد و سپس شروع به جستجو می کرد.

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.

دقیقا" در مقابل انشتین.

انشتین شمرد 97،98،99،100

او چشماش رو باز کرد و دید که نیوتون درمقابل چشماش ایستاده.

فریاد زد نیوتون بیرون(ساک ساک)، نیوتون بیرون(ساک ساک).

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

او ادعا کرد که اصلا" من نیوتون نیستم.

تمام دانشمندان ازمخفیگاهشون بیرون اومدن.

مشتاق كه ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست...

نیوتون ادامه دادکه من دریک مربع به مساحت یک مترمربع ایستاده ام.

منو نیوتون بر متر مربع میکنه.

از آنجاییکه نیوتون بر متر مربع، برابر یک پاسکال می باشد،

بنابر این من پاسکالم.

پس پاسکال بایدبیرون بره(پاسکال ساک ساک).!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:15  توسط امیر الماسی  | 

شعر « آزار »

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:11  توسط امیر الماسی  | 

شهادت مظلومانه پاره ی وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حضرت زهرای مرضیه سلام الله علیها

 

تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد خاک همچون باد گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد آب روان آتش گرفت

هان چه میپرسی چه پیش آمد ، زمین را آب برد
بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کشت
یک طرف از درد غربت کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت ، زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد آسمان آتش گرفت

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط امیر الماسی  | 

یا حسین (علیه السلام)

 

عرش بر جلوۀ رخسار حسین(ع) می نازد
عرش بر اشک عزادار حسین(ع) می نازد

قبر شش گوشه به زوّار حسین(ع) می نازد
کربلاء هم به علمدار حسین(ع) می نازد

فاطمه(س) ام ابیها ، به حسین(ع) می نازد
همه جا زینب کبری(س) به حسین(ع) می نازد

این حسین(ع) کیست که محبوب تمام دلهاست
او حسین(ع) است حسین(ع)، میوۀ قلب زهراء(س)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:20  توسط امیر الماسی  | 

باران

 
 
کلاس اول که بودیم می خواندیم :
آن مرد در باران آمد.
 
اما حالا فهمیدیم :
باران هم به خاطر آن مرد آمد.
 
عجل علی ظهورک یا بقیة الله
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:25  توسط امیر الماسی  | 

زندگي

 

چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم
و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:0  توسط امیر الماسی  |