چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم
و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:0  توسط امیر الماسی
|

زائري بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم خسته ام تنها بدادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم اما پراز دل تنگیم
ضامن چشمان آهوها بدادم میرسی؟
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:32  توسط امیر الماسی
|
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت:مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت:جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت:می باید ترا تا خانهء قاضی برم
گفت:رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت:والی از کجا در خانهء خمار نیست
گفت : تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد جایگاه مردم بد کار نیست
گفت:دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت:از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم
گفت:پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت:آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت:در سر عقل باید،بی کلاهی عار نیست
گفت:می بسیار خورده ای زان سبب بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:59  توسط امیر الماسی
|

این قافله عمر عجب می گذرد
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟
پيش آر پياله را كه شب ميگذرد
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 8:42  توسط امیر الماسی
|